X
تبلیغات
ماه در بغض طلایی رنگش می ترکید...

edens-god

رخشنده...

edens-god

http://edens-god.blogfa.com

ماه در بغض طلایی رنگش می ترکید...

ماه در بغض طلایی رنگش می ترکید...

ماه در بغض طلایی رنگش می ترکید...

درختان شکوفه می دادند، و
پرندگان چهچهه می زدند،
و علف تر بود،
و ماه می درخشید...
و من ناگهان درختان و گلها و علف و
پرندگان بودم
و من دیگر وجود نداشت.

جبران خلیل
در یادداشت های روزانه ماری هاسکل آسمان ماهت بمیرد... ماه من مرد...!

ماه در بغض طلایی رنگش می ترکید...

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391
ناچیزترین چرخش امروز...

مخاطب اختصاصی:


تو هر که باشی

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی،

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.


 ماری هاسکل

23 نوامبر 1912



نوشته شده توسط رخشنده... در 14:43 |
یکشنبه پانزدهم مرداد 1391
ماه زشت شده بود...

می خواهم تا نهایت هستی قدم بر دارم...

فکرش را بکن ؟؟؟ آسمان آدمی را ببلعد...

من ماه را قامت پروردگار نامیده ام،

زیباترین تناسب هستی...

...

..

.

دیدی؟؟؟ خدا داشت دور می شد، میان اشک های من...

نه در بهشت حوا...

..

نه با عطر گندم ممنوعه...

...

میان بغض من...

..

انگشتانت را بردار از گلویم بی انصاف؟؟؟؟ میسوزد...؟؟؟؟

دیدی؟؟ گفتم نکن، گفتم بترس...

گوش نکردی...

حالا چه کنیم؟؟؟

؟؟؟

ماه را دیدی...؟؟؟

زشت شده بود...

به گمانم خدا به ما اخم کرده است...

..

.

من می ترسم...

اینجا را ببین..؟؟

هیچ چیزی سر جایش نیست...!!!

انگار دیشب اینجا را دزد زده...

..

دلم را ندیده ای...؟؟؟

ساداتم میگفت شنیده است که صبح دوره گردی آن را روی چرخ دستی اش می فروخت...

حالا چه کنم...؟؟؟

؟؟

گم شده ام اینجا...

از تنهایی می ترسم....

خدا اخم کرده است...

..

.

                                                                                       

میلادت مبارک آرامشم...

...

..

.



نوشته شده توسط رخشنده... در 14:25 |
دوشنبه نهم مرداد 1391
رویا...

دور اتاق راه می رفت و فکر می کرد

رویا پردازی کارش بود

به قول عمه که همیشه به راه رفتنش اعتراض می کرد: یکجا بند نمی شد

...

..

.

سوار کول پدر بزرگ شده بود

پیرمرد لاغر همیشه چهره ای مظلوم داشت و خسته به نظر می رسید...

 دوستش داشت

پدربزرگ رفیق تنهایی هایش بود...

با اینکه بچه بود اما همیشه رفتار تند پدر با او آزارش می داد

...

..

با لهجه ی محلی خودشان می دوید شعر میخواند

بدون ریا

و شاید ترس از مسخره شدن

کل تفریحش دویدن در همین زمین خالی های اطراف خانه و بازی با گل های وحشی بود

که پدربزرگ با هزار التماس راضی به آوردنش می شد

کل روز را یا با مادربزرگ بود یا با پدر بزرگ...

و گاهی که کسی حوصله اش را نداشت با خیال خودش و اسباب بازی هایش که تا چشم بر می گرداند پدربزرگ آنها را روانه ی سطل زباله میکرد و مادر بزرگ همیشه به این کارش اعتراض داشت...

مادربزرگ همان روزها بارو بندیلش را بسته بود وهمه را تنها گذاشته بود...

از آن روزها چیز زیادی یادش نبود جز گریه ی مادرش...

و بغض کودکانه اش وقتی که از مادرش پرسید : " مامان؟؟؟ اگه ننجونو ببریم بیمارستان دوباره زنده میشه؟؟؟ "

یادش بخیر

همیشه مادر بزرگ را ننجون صدا میزد...

از ننجون چی زیادی یادش نبود جز چشمان ریز و خاکستری و پیرهن گل گلی...

4ساله بود که او رفت و تا امروز حتی به یکبار هم به خوابش نیامده، انگار مادربزرگ دوستش نداشت..

5سال بیشتر نداشت که دفتر خاطرات صورتی خواهرش را بر میداشت و ادای با سوادهارا در می آورد

هنوزهم آن دفتر هست، زیر خاطرات خاک میخورد...

کودکی ساده ای داشت اما همیشه میگفت که دلش نمیخواهد حتی ثانیه ای را آن را پس بگیرد

آن موهای طلایی را که وقتی پا به بلوغ گذاشت کمی تیره تر شدند، فر های ریز که چهره ی سفید و اخمالویش را نمکی تر میکرد

پوست مثل برفش که تغییری نکره بود فقط کمی زبر تر شده بود...

آسمان رعد و برق زد، ناخودآگاه دلش گرفت

رشته ی خاطراتش پاره شد...

از رنگ صورتی متنفر بود، از اتاق خواهرش که هر جارا دید می زد صورتی بود!

اما آینه ی قدی دوست داشت...

مقابل آیینه ایستاد، کش مویش را سفت تر کرد! عادت داشت وقتی تنها بود مقابل آیینه می ایستاد، به چشمانش زل می زد، دستانش را در آینه قرینه می کرد . با خودش حرف می زد

...

..

.

چشمانش پف کرده بودند، کل دیشب را با غصه هایش گریه کرده بود

هدیه تولد 3 سال پیشش روی میز بود. این تنها چیزی بود که خوشحالش میکرد

دیوان حافظ...

چشمانش را بست، کتاب را مقابل صورتش گرفت،

عطر ورق هایش را دوست داشت...

...

..

.

 

 شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش


                                                  که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش



Alone moon

 

 


نوشته شده توسط رخشنده... در 17:3 |
چهارشنبه چهارم مرداد 1391
دلتنگ میشوم گاه گاهی...

دروغ چرا...؟!

...

از شما که پنهان نیست...

وقت‌هایی هم هست که دیگر همه‌ی وجودم شوق نیست...

بی‌قراری نیست...

...

آرزوی رسیدن به شما نیست،

«یالیتنی کنت معکم» گفتن، به زهیر و حرّ و بریر نیست....

آن افق‌های روشن نیست...

تاریکی‌ست...

ترس است...

...

بعد اصلاً می‌ترسم چشم‌ هایم را باز کنم...

که باورم بشود توی سیاهیِ مقابل شما ایستاده‌ام...

بعد می‌دانم باید بنشینم و خودم را به چالش بکشم و نمی‌کشم...

از خودم فرار می‌کنم...

...

وقت‌هایی که نمی‌دانم دارم شما را،

داشتنِ شما را،

دوست‌داشتنِ شما را به چه می‌فروشم...؟!

این‌طور وقت‌ها باید بنشینم برای خودم روضه‌ی عمرسعد بخوانم...

...

که از همه‌ی روضه‌ها دردناک‌تر است...

پسر سعد ابی ‌وقاص شما را به گندمِ ری فروخت...

من اصلاً نمی‌دانم دارم فرزندتان را به چه می‌فروشم...؟!

.

..

...



نوشته شده توسط رخشنده... در 15:55 |
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
finished


نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!

من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است!

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند...

در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند...

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند...

نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!

من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است!

ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد!!!

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجاخودستایی رنگ هر روز است...

نیا باران که اینجا مردمان خود را بلند و دیگران را خار میدانند...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

که من این خوب میدانم رفاقت قیمت یک دانه گندم نیست...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

که اینجا هر چه گویند،حتی بد تو را حق است و

حقت گر بخواهند میشود نا حق...

                                 نبار باران زمین جای قشنگی نیست...


بی حوصله نوشت:

نبار بارون...

دل من دیگه عاشق نیست...

نوشته شده توسط رخشنده... در 19:41 | | ادامه مطلب
جمعه چهارم فروردین 1391
سین هشتم...

دوباره سفره ی عید از نبودن تو پر است...

قبول نیست...

مگر انتظار سین دارد...؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط رخشنده... در 18:53 | | ادامه مطلب
چهارشنبه دهم اسفند 1390
مردی... برای همیشه...

نه،

تو دیگر مسئول رعشه های من نیستی.

دیگر حتی مضطرب هم نخواهم شد.

اضطراب همیشه وقتی می آید

که نگران چیزی،جایی،کسی باشی.

حالا دیگر چه فرق می کند،

صورت مساله آهسته آهسته

خودش را پاک کرده است.


"امیر آقایی"

نوشته شده توسط رخشنده... در 16:52 | | ادامه مطلب
چهارشنبه دهم اسفند 1390
چرک...

ببین،

همیشه همین طور بوده،

وقتی که نبوده ام

پاورچین پاورچین آمده ای

به اتاقم سرک کشیده ای

و شعرهایی که تازه برایت گفته ام

خوانده ای.

بعد نمی دانم

خندیده ای یا نه؟

اما می دانم

دستت را به بالش همیشه خیس گریه ام کشیده ای

و نامم را

مثل هجی چهار حرف کوتاه

زمزمه کرده ای.

آخر چه فایده دارد

نشد که هیچ گاه در حضور من بیایی

دستت را در آینه

قرینه ی دست هایم کنی

و بی مرور تکلف دیروز

با من بمانی.

ببین،همیشه همین طور بوده است

یکی رفته تا دیگری بیاید

مثل تناسب موزون فصل ها

و تقویم رومیزی من

که همیشه ی خدا

یک سال شمسی عقب مانده است.


"امیر آقایی"

نوشته شده توسط رخشنده... در 15:57 | | ادامه مطلب
سه شنبه نهم اسفند 1390
ببار بارون یکی عشقشو گم کرده...

نوشته شده توسط رخشنده... در 23:27 | ادامه مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1390
نگذار گم شوم...

تو ،

باید با من بیایی .

وگرنه گم می شوم

در نگاه مردم .

دستم را بگیر

و به خانه بیاورم .

میان این همه ستاره

تنها

تو نشانی خانه ام را میدانی ...

نوشته شده توسط رخشنده... در 18:56 | | ادامه مطلب
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
نفرت...

نوشته شده توسط رخشنده... در 20:19 | ادامه مطلب
پنجشنبه بیستم بهمن 1390
...

پروردگارم، مهربان من،

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش...!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است...

و هر زمزمه اي بانگ عزايي...

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

رنج زاي گسترده اي...

در هراس دم مي زنم....

در بي قراري زندگي مي كنم....

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است...

اين حوران زيبا و قلمان رعنا

همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

اما خود من بي پاسخ مانده ام...

هيچ كس، هيچ چيز

در اين جا  به خود هيچ نيست...

بودن من بي مخاطب مانده است...

من در اين بهشت،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي...!

كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم...!

دردم درد  بي كسي  بود...

                                          دکتر علی شریعتی(به خدا اینو جرات نکردم تصرف کنم.قابل توجه شما چولی!)


بی حوصله نوشت:

پاهایم تاول زده اند بس که امروز خاطرات را مرور کرده ام...

نوشته شده توسط رخشنده... در 19:19 | | ادامه مطلب
دوشنبه هفدهم بهمن 1390
خداحافظ...
مخاطب اختصاصی (خدای بهشت):


 نگارا بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی

                                           

                                          ز من دلخسته یاد آور...

   

                     شبت خوش باد،

 

                                                 من رفتم...

نوشته شده توسط رخشنده... در 11:4 | | ادامه مطلب
شنبه پانزدهم بهمن 1390
...
مخاطب اختصاصی(خدای بهشت):


امروز، عزیز همه عالم شدی اما

                                         ای یوسف من، حال تو در چاه ندیدند...

نوشته شده توسط رخشنده... در 14:30 | ادامه مطلب
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
سکوت

زندگی ام ساکت است...

جز قدم زدن و فکر کردن کار دیگری ندارم...

هوس دیدن مردم را ندارم...

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش ناسوخته ی روحم را بسوزاند...

می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم...

سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته...

ای کاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم...

                                                        جبران خلیل جبران(با اندکی تصرف)

                                                                   

نوشته شده توسط رخشنده... در 17:7 | | ادامه مطلب
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
...

می گفت پشت به پشت خدا برو...

برو..

آنقدر برو تا بیاید...

پل های پشت سرم خراب بود اما،

پشت سر خدایی نبود...

امیدم به آینده بود...

به دستانش...

به مقابل...

به نوری که نمی دانستم چه تعبیری دارد...

لبجند پروردگار بود یا

چشمان حریص گرگان نمی دانم...

باران گرفت...

صدای پای اجابت نرم نرمک می آمد...

آری باران گرفت...

آمد...

من...

خوشحال...

بی خبر از اینکه سهم من تنها ندای اجابت بود...

آنقدر آرام گذشت که...

...

دوباره فریاد زد...

صدایش همیشه آرامم میکرد اما این بار...

کلماتش یک به یک جنونم را تشدید میکرد...

- با توام؟
- چی میگی؟؟؟؟

- میگم کفر نعمت نکن!

حرف که میزد نفس کشیدن برایم بی معنا می شد...

از نعمت برایم می گفت...

کدام نعمت...

- همیشه میتونه بدتر از این باشه،

صبر کن!

صدایش که به گوشم میخورد،

در میان امواج اشکهایم،

فقط و فقط آرزوی نبودنش را داشتم...

بدتر از این دگر چه می توانست باشد...

لحظه ی جالبیست وقتی فرار می کنی از واقعیت ...

خودت را گول می زنی وقتی می دانی حق با اوست...

روزی در نهایت غم شکایت از سه نقطه و یک علامت تعجب میکردم...

پر بودم...

پر پر...

پر از انتظار...

مات و مبهوت می نگریستم...

به سه نقطه...

پر حرف...

فریاد...

سکوت...

مختوم به تعجبی مبهم...

سکون...

انتظار...

...

...

...

و حال چه تعبیر کنم،

این سه نقطه ی بی انتها را...

آری...

راست می گفت...

انتظار سخت تر از همیشه شده...

ماه من...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عشقت را تا ابد الدهر به لذت می خرم...

اما...

دوری ات را دگر لحظه ای تاب ندارم...

خسته ام...

این جاده که به دلت ختم می شود پر از خطر است...

می ترسم...

تنهایی را تاب نمی آورم...

این گرگان حریص مرا می بلعند...

دستانت...

لطافت نفسهایت...

آرامش نگاهت...

بیا...

دستانم را با بگیر...

مرا با خود ببر...

گم شدم...

بین این همه ابهام...

بیا...

 

نوشته شده توسط رخشنده... در 21:30 | | ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
از جدایی یک یه سالی می گذشت!

شدیدا اختصاصی!


نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک یه سالی میگذشت

یک یه سالی  رفت ودیگر  برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را،خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی، آن اسرار را، آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من ا زتکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من ، او

همنشین و همزبان شد با من، او

خسته جان بودم که جان شد با من، او

ناتوان بودم، توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم، زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق، پابرجاست دل

گرگشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست ، دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو، سرگردان شده

گفت: در عشقت وفادارم، بدان

من تو را بس دوست میدارم، بدان

شوق وصلت را بسر دارم، بدان

چون تویی مخمور،خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت، افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خاموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او، سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت، در نکوهی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما، سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما، پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

برسر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم اینکه همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بدبین وصل او قسمت نشد

این گدا، مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی، تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر، آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت،فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود؟

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته بازآیدبه رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت، هرکس است

باش با او، یاد تو ما را بس است

نوشته شده توسط رخشنده... در 22:24 |
شنبه نوزدهم آذر 1390
...!
 گرمم شده...

تفسیره غلطی ست اما...!

هر گاه گرمم می شود،

حس می کنم شیطان نزدیک است...!

کتاب هایم را از نو مرور میکنم...!  

نوشته شده توسط رخشنده... در 20:35 | | ادامه مطلب
جمعه بیست و هفتم آبان 1390
دلم شکست...!

همه ی فلسفه های پیچیده ی زیستن و معنا...!

از سکه افتادند امروز...!

وقتی...

در حاشیه ی صبح غم آلود جمعه...

با انبوهی از تارهای خشم و تنفر و غرور...

تکه های دلم را

لگد میزدی....!!!!!!!!!                     

                                          مصطفی مستور(با یک عالمه تصرف)

                                                                      

بی حوصله نوشت:

وقتی صدایت می زدم...

و تو با قدرتی عظیم دستت را بر احساسم مشت میکردی...!

شکست...!

همان آخرین امید...!

آخرین پیوند باقی میان من و تو...!

فرو ریخت برج احساسم...!

و دیگر راهی برای جلو آمدن نمانده...!

مگر...!

مگر پرواز...!

به یاد داری...؟؟؟؟

در آن اتوبوس شلوغ،

وقتی از پرواز می گفتم...

پاسخ دادی:

هیییییییییس!ساکت...!

شعار نده...!

حال شعار های این ماه تنها،

تنها راه رسیدن من و توست...!

نقطه ای مبهم...!

پرواز کردن بلدی گل پژمرده ی من؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط رخشنده... در 11:53 |
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
چه کنم با این دل خالی...؟

گل من؟

چند روزیست به دنبالت به هر کجا از دلم که سر می زنم،

خالیست...!

دگر در دلم هم جای نداری...!

خودت بگو...!

کجا جست و جوست کنم...؟؟؟؟؟؟

                                                                                 Alone moon            

                                                                                                                                                             

بی حوصله نوشت :

نیا...!

دگر نیا...!

تو را به عشق قسم می دهم نیا...!

بعد از تو هر روز با خودم از سکوتم نجوا کرده ام...!

بعد از رفتنت تمام احساسات پس خورده ام را در این سکوت پنهان کرده ام...!

نشکن سکوتم را...!

تمام دارایی این ماه تنها شده تنهایی اش...!

که هر صبح با غرور به او تنه می زند...!

فقط همین برایم مانده و بس...!

به این دگر طمع نکن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پوچ می شوم...!

نیا...!

تو را به خدا سوگند می دهم نیا...!!!

نوشته شده توسط رخشنده... در 16:56 |
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
دل پر توقعی ندارم به خدا...!

درون معبد هستی

بشر، در گوشه محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز

به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل، یک "دلم میخواست" میگوید!

شب و روزش "دریغ" رفته و "ای کاش" آینده ست!


نوشته شده توسط رخشنده... در 0:56 | | ادامه مطلب
سه شنبه هفدهم آبان 1390
افسونگر پاییز...!

گردونه پاییز

                   که با صد هزار برگ،

                                              در صد هزار رنگ...!

با نور مهر زینت و زیور گرفته بود،

از دره های ساکت پربرف می گذشت....!

در دره های سرد و برهنه،

در باغ های سرد و خزان دیده

می گشت...!

زیبا،ظریف،دختر افسونگر پاییز

یک شاخه گل به دست،

هر برگ آن هزار ستاره!

بر هرچه می نواخت!

تنها به یک اشاره،

باغی پر از ستاره و گل می ساخت...!

افسونگری ست آیا؟

یا معجزه ست این که از این شاخه های خشک،

سرما چشیده،یخ زده،

                              پژمرده و کبود!

این شاخه های پر گل

این برگ های رنگین

این باغ های غرق شکوفه

این روح،این نشاط

این ازدحام جاری گنجشک های مست

این بوی عشق،

                    بوی امید و نوید و مهر

این چهره های روشن،

                            این چهره های شاد!

افسونگری ست آیا؟

یا معجزه ست؟

بر این ظریف زیبا از ما درود باد...!!!!!!!!

                                                   فریدون مشیری(با اندکی تصرف)

                                                                              

میلادت مبارک دختر افسونگر پاییز...!!!!!

نوشته شده توسط رخشنده... در 19:30 |
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390
من،تو،او... ما...!

میخوام بنویسم ،بابا خو ابم نمیاد.زوره مگه!میخوام بنویسم

اما از کی؟از چی؟واسه کی؟

چی بگم که محکوم نباشم به شعار دادن؟از بس هر کاری کردیم یه دروغ چاشنیش بوده آدم کم کم به خودشم شک میکنه...!

ای بابا!

فردا منطق داریم.میپرسه.دوسش ندارم!فلسفه بهتره...!

اما چاره ای نیست...!

"ملاک برتری انسان قدرت تفکر و اندیشه است که ............ پس اگر ارسطوئیان گفته اند که انسان حیوان ناطق است، خواسته اند جایگاه رفیع اندیشه را در ساختار وجود انسان نشان دهند."

شعار یادمون میدن...!

یاد میگیریم...!

نمره میدن..!

دم خودمون گرم.عجب سیستم پیشرفته ای...!

 

تو خیابون:

-آقا برو تروخدا.دیرمه.تاخیر میخورما؟؟؟؟

 (نیم ساعت بعد،50 متر جلوتر)

-چه خبره؟

-فکر کنم تصادفه؟

-چی شده؟کی به کی زده؟مرده طرف؟؟؟

-چی میگی برادر من؟لابد دارن به روح مرده فحش میدن؟حکایتیه ها؟؟؟؟

-آقایون خانوما؟تجمع نکنید لطفا؟بفرمایید خواهش میکنم؟

-خب بگو دیگه آقا.اینا که تا متوجه نشن نمیرن؟دیرمه بابا!

-هیچی خانوم؟یه سانحه سادست.حالا بفرمایید؟

-خیر آقا.سپر یه ماشین شکسته.بفرمایید لطفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-پس چرا دعوا شده؟؟؟؟؟؟؟؟

(فهمیدنش کار سختی نیست)

.

.

-من برمیگردم خونه آقا.تا چند دقیقه دیگه کلاسم تموم میشه!


نونوایی:

-گوشه دیگه.میشنوه.بچم بمیره اگه فوضولی کرده باشم. اما میگن مثل اینکه اختلافشون سر بچه دار نشدن زنست!

-ای بابا.چقدر ساده ای تو.میگن پسره معتاده!ته عشقای خیابونی همینه دیگه.خدا بگم چی کنه امثال این حرومزاده هارو که هر چی میکشیم از همیناست!دختره همچین اون موهاشو مثل دم اسب انداخته بیرون که ...! هفتاد تا رنگ و روغن به صورتش مالیده انگار عروسی ننشه!پسره صدای ترانه رو انقد بلند کرده انگار...!یکی نیست بهشون بگه بابا یکم فکر اون دنیاتونم باشید.خدا لعنتتون کنه!

-ای بابا.چرا خون خودتو کثیف میکنی.اینا که خدا پیغبر حالیشون نیست.مگه همین دختر سارا خانوم خودمون نیست؟غیبت نباشه ها.دیگه همه خبر دارن.گوشت با منه؟

-آهای خانوم کجا؟انگار صفه ها؟چه پرو شدن مردم.میبینی تروخدا؟؟؟؟

-ول کن بابا.فرهنگ ندارن که.داشتی میگفتی؟به نظر توام پسره معتاده؟

-چه میدونم والا؟گلوم خشکنید.من میرم یه چیکه آب بخورم.شما نمیخوری؟

-من؟نه قربونت.من اگه خدا قبول کنه روزم!


تو خیابون:

-مامان؟مامان؟

-جونم؟

-من اون پیرهن صورتیه رو میخوام؟

-چشم مامان.میخرم واست!

-مامان؟مامان؟

-بازم بله؟بفرمایید؟

-مامان من از اون پسره میترسم؟

-کی مامان؟

-اون که داره نگام میکنه

-اوا.نری طرفشا مامانی؟گداست.

-بو میده لباساش!چرا صورتش سیاست؟

-همه که مثل دختر دسته گل من نیستن؟بیا بریم عزیزم.

-خانوم؟خانوم؟آدامس میخری؟یه بسته خانوم؟تروخدا؟همه دوستام فروختن رفتن؟خانوم؟جون بچت؟تروخدا...!؟!؟

 

تو بانک:

-آقا تروخدا؟زنم مریضه؟بیمارستانه؟اگه عملش نکنن میمیره آقا؟از شرکت بیرونم کردن آقا؟اگه زنم بمیره؟من این بچه هارو چه جوری بزرگشون کنم؟

-به من چه آقا؟من خودم صدتا مشکل دارم؟تازه نگفتم که نمیدم.گفتم باید 2تا ضامن بیاری.

-آقا خواهش میکنم؟آخه من الان 2تا ضامن از کجا بیارم؟

-من چه میدونم؟آقا محمد؟آقا محمد؟؟

-بله آقا؟

-لطفا ایشونو راه نمایی کنید؟بفرمایید آقا؟

به به سلام جناب مهندس؟احوال شما آقا؟میفرمودین تشریف میارین یه گاوی گوسفندی چیزی قربونی میکردیم؟اوضاع کارخونه چطوره؟

-آقا زنم... میمیره...

 

بیمارستان:

-سلام دکتر

-سلام آقا.چی شده؟

-آقا بچم؟بچم داره از بین میره؟تروخدا یه کاری بکنید؟

-صندوق رفتید؟

-بله دکتر

-کی اینجوری شد؟

-صبح آقا.تا دیروز خوب بود.نمیدو....

-بسیار خوب.بیرون باشید لطفا!

-خانوم هوای اون خانوم پیری که دیشب آوردنش بیشتر داشته باشید.ایشون از آشناهای دکتر.... هستن.

-چشم دکتر.

 

انسان...

حیوان...

ناطق...

اندیشه....

                                                               ادامه دارد...؟تا کی؟نمیدانم!

اینجا وطن من و توست... سازندگان فرداییم! من.تو.او ! ما !!! بیایید انسان باشیم !

ذره ای انسانیت...!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده توسط رخشنده... در 18:16 |
شنبه شانزدهم مهر 1390
مرگ...!

اکنون بیا ای مرگ زیبا،

زیرا روح من مشتاق توست...!

نزدیک تر بیا و زنجیره های ماده را بگشا،

زیرا دیگر تاب فشارشان را ندارم...!

بیا ای مرگ شیرین،

و مرا از آدم هایی بگیر که در میانشان بودم و بیگانه ام پنداشتند،

زیرا با زبان فرشتگان و با واژگان بشری با آنها سخن میگفتم...!

شتاب کن،

زیرا آدم ها مرا رانده اند و در پستو های تاریک فراموشی نهاده اند...!

نزد من آی ای مرگ زیبا و مرا با خود ببر،

زیرا هم نوعانم مرا نمی خواهند...!

مرا به سینه ی پر مهرت بچسبان و لبانم را ببوس...!

لبانی که لبان یارش را ندیده است...!

شتاب کن و مرا در بر گیر،

ای مرگ...!

محبوبم...!

 

                                                   (جبران خلیل جبران،با اندکی تصرف)

نوشته شده توسط رخشنده... در 18:30 |
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
تفاوت...!


روزی دلم می خواست،

انسان متفاوتی باشم...!!

بعد ها فهمیدم،

این تنها چیزیست که مرا شبیه دیگران می کند...!!!!!!!

شبیه تو...!

از این شباهت بیزارم...!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده توسط رخشنده... در 17:16 |
یکشنبه دهم مهر 1390
آرزو...

امروز ارزوهامو رو با قاصدک گذاشتم تا برات بیاره...!

غافل از این که بالش انقدر سنگین شده که دیگه قدرت پرواز نداره...!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط رخشنده... در 14:44 |
چهارشنبه ششم مهر 1390
قانون...!

من قوانین بشری را دوست نمی دارم...

و از سنت هایی که اجدادمان به ارث گذاشته اند بی زارم...

این تنفر ، میوه ی عشقی است که به مهربانی مقدس و معنوی دارم ، همانین مهری که باید  خاستگاه هر قانونی باشد که بر روی زمین وضع می گردد . زیرا مهربانی سایه ی خداست که بر انسان افتاده است!

شما از وضع قوانین خشنود می شوید،

اما از قانون شکنی خوشنود ترید.

مانند کودکی که در ساحل اقیانوس با جد و جهد برج های ماسه ای می سازند ، و سپس با خنده آن را ویران می کنند،

وقتی سرگرم ساختن برج های ماسه ای تان هستید اقیانوس،ماسه های بیشتری به ساحل می آورد.

و وقتی آنها را ویران می سازید، اقیانوس به همراه شما می خندد!

به راستی اقیانوس همواره به ساده دلان می خندد..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                                   

                                                                                           (جبران خلیل جبران)


یادمان باشد کاری تکینیم، که به قانون زمین بر بخورد...!

خدایی نکرده جسارت نشه دوستان با انسان های کرات دیگه مجادله داشتیم....!!!!


نوشته شده توسط رخشنده... در 19:9 |
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390
بهشت حوا...!


سیب همان سیب است...!

اما من...!

دگر آدم نمیشوم...!

آدم های دنیای من فقط فعل هایی را صرف می کنن،

که برایشان صرف داشته باشد...!

                                                                         

و دوستت دارم همان فعلی بود،

که صرفش کردی...!

که با هم آموختیمش...!

یادت می آید مهربانم...؟؟؟

دستهایم را فشردی و قسم خوردی...!

دروغ گفتی...!

صداقتم پیش کشت کردم...!

باز هم دروغ گفتی...!

و دوستت دارم همان فعلی بود،

که صرفش را با هم از بر شدیم...!

و تو باز هم دروغ میگفتی...!

آخرین میلادم را به یاد داری نفسم...؟؟؟؟

انتظار تلخی بود...!

"رفته رفته عشق ها می میرند...

رنگها رنگ دگر می گیرند...

و فقط خاطره هاست،

که چه تلخ و چه شیرین دست نخورده باقی می مانند...!!!"

و تو با تک تک این خاطره ها،

ماه را به تور انداختی...!!!!!!!!

دوستت دارم همان فعلی بود،

که فراموشش کردی...!

و من...

در دنیایی دور از تو...

در بهشت کوچکم...

صرفش را تمرین میکنم...!!!!

و تو باز هم دروغ میگویی.....!!!!!!

نوشته شده توسط رخشنده... در 16:3 |
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
وصیت!
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لبداشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی
نام و بی نشان
 آن ماه بی قرار
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
 وگفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو
بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
 آن کوه استقامت
 آن کوهاستوار
وقتی به یاد روی تو می بود
 می گریست
 روزی اگر سراغ من آمد به
او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
 آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یارنیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام
خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید


می آید...

...

اما این بار دگر دیر دیر است...

جایی برایش نیست...

آری...

نیست...

چاره ای برای ندای این دل سنگی ندارم...

که هر لحظه یکریز و پی در پی دیوانه وار فریاد بر می آورد:

سخنانی که بر لب می رانی...

همه اش...

شعاریست تو خالی ماه تنها...

پوچ پوچ...

آری...

دلم خالیست...

آزاد آزاد....

و من...!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط رخشنده... در 12:0 |
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
اگر دردم یکی بودی چه بودی...؟


ای وای

ای هوار

آی قلبم

داغون شدم

خورد شدم

آخه اینم شد زندگی؟

آهای مسئولین محترم صدا و سیما؟؟؟؟

شما واقعا هدفتون چیه واسه زندگی کردن؟

شماها هدف دیگه ای جز تخریب شخصیت جوونای بدبخت ندارین؟

آخه من دیگه چه جوری سرمو بلند کنم؟؟؟؟

آخه حیف این عکس نیست؟؟؟؟

آخه کی از ماه به این قشنگی تو تبلیغ

my baby  استفاده

میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه اینم کار بود با احساساته من کردین؟

من واقعا نمیدونم اگه این ماه پشت شیشه نبود شکم بچه کار نمیکرد؟

باباش پول به my baby  نمی داد؟؟؟؟؟

آخه مگه ماه قرص بیزاکودیله؟؟؟؟؟

ای هوار...

کی این وسط پاسخگوإ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه من درد دلمو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده توسط رخشنده... در 23:2 |

پایگاه اطلاع رسانی رضوا

بازی آنلاین

عکس

طراحی سایت

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

موسیقی بی کلام

دانلود اندروید

گرافیک - ابزار طراحی

برترین مطالب